زیگورات یعنی پرستشگاه

زیگورات

زیگورات هنوز زخمهای جهالت و کور دلی را بر تنت داری. زخمهایی که هر روز عمیق تر می شوند. زخمهایی که کرمها روی آن لانه کرده اند.

اکنون تیشه هایشان کوچکتر شده. چون دیگر تخریب زیگورات ها تمام شده. اکنون تیشه ها به اندازه ریشه های آدمی است.

زیگورات، ای بنای کوه مانند، امروز مردمان نه پایی دارند و نه هوش و حواسی برای بالارفتن.

دلم گرفته است زیگورات.

دلم گرفته است.

کاش میشد سر بر دیوارهای ویرانت بگذارم و به آرامشی ابدی برسم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ - دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ - آرام

فرکانس

گاهی اوقات گیج و سر درگم میشوم

فرکانس هایی که از من ساطع می شوند و نمی دانم چه کسی مسئول اندازه گیری و نمره دهی به این ارتعاشات است که خودمان هم نمی دانیم از کجایمان ساطع میشود.
اما وقتی که کمی غم به دلمان راه پیدا کند انبوهی از غم ها و غصه ها بر سرمان خراب می شود. وقتی دلمان برای کسی تنگ شود ناگهان خودش اس ام اس می زند یا زنگ میزند.

فکر پدیده عجیبی است. از آنچه فکر میکردیم هم عجیب تر. البته طول می کشد که این را باور کنیم.

وقتی باور کردیم خیلی گیج میشویم. من الان کمی گیجم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ - دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ - آرام

 

شاید یکی از بهترین سفرهایی که رفتم سفر به شوش و زیگورات چغازنبیل بود. آن زمان اطلاع چندانی از زیگورات و معنی اون نداشتم. نمی دونم چرا جو این محل اینقدر روم تاثیر گذاشت.
در مورد زیگورات چغازنبیل این نکته برام جالبه که در اون محل یک تپه ای بوده و چون شبیه زنبیل وارونه بوده بومی ها به اون "چغازنبیل" میگفتن. کسی نمی دونسته این تپه یک اثر با ارزش باستانی است. تا اینکه رومن گیرشمن که خدا خیرش بده متوجه میشه که وجود تپه ای در این محل اصلا عادی نیست و خلاصه زیگورات کشف میشه. متاسفانه سازمان میراث فرهنگی به فکر محافظت از این اثر نیست و خوب مسلما این موضوع اصلا غیر عادی هم نیست.

جالبه بدونین که قدیمی ترین ردپای انسان در جهان اونجا هست که ما از راهنما پرسیدیم و اون کلی گشت و رد پای یه بچه رو که روی گلها خشک شده بود نشونمون داد. خدا میدونه روزی چند نفر از روی چنین اثری رد میشن و تا کی این ردپا باقی می مونه.

متن زیر را از ویکی پدیا گرفتم که خوب مسلما بیشتر و بهتر از من توضیحات را بهتون میده.

زیگورات
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

ذیققوررت کلمه‌ای اکدی است. در ایران تلفظ این کلمه از مقالات رومن گیرشمن گرفته شده و بیشتر «زیگورات» خوانده شده و به معنای بلند و بر افراشته ساختن. در تمدن‌های باستانی آسیای غربی معابدی برای خدایان می‌ساختند و مهم‌ترین آن زیگورات نامیده می‌شد و معنای آن صعود به آسمان است. آنها زیگورات را بر بلندی‌ها می‌ساختند. در زیگورات‌ها از بهترین و مقاوم‌ترین مصالح ساختمانی آن زمان استفاده می‌شد.

زیگورات، بلند و برافراشته ساختن ، بنای کوه مانند مقدسی که با روند کاهشی سطح طبقات فوقانی، پلکانی عظیم تا آسمان بنا می‌کند که قدم قدم از فضای ناهمگون اطراف جدا شوی، به پیش روی تا به سرای پاک آسمانی برسی. پله پله تا آسمان. تا جایی که همچون قله کوه، زمین به آسمان پیوند می‌خورد و خداوند با آغوش همیشه گشوده اش پدیدار و پر نور.


از دیر باز، کوه نمادی بوده برای گذر از یک مرحله و همنشینی با ایزدان.در جایی با باور«بالای هر کوهی خدا ایستاده‌است»، در جایی دیگر با فرود آمدن کشتی نوح بر کوه و یا سخن گفتن خدا با پیامبران در این واد مقدس که اولین معبد انسان بوده و هست.

بعدها هم معابد بر بالای کوهها یا شبیه به کوهها ساخته شده‌اند. معماری بناهای کوه مانند در سرزمینهایی که بطور طبیعی فاقد کوه بوده‌اند بیشتر مشهود است از جمله ۳۲ زیگوراتی که در منطقه بین النهرین و فلات ایران شناسایی شده‌اند.

زیگوراتها بناهای خشتی توپری بوده‌اند که به شکل پلکانی ساحته می‌شدند همچون موجود زنده‌ای که از خاک آفریده شده و به سوی آسمان پیش می‌رود. موقعیت قرارگیری آنها به شکلی بوده که چهار گوشه آنها رو به چهار جهت اصلی باشد. عمدتا ۳، ۵ یا ۷ طبقه با ارتفاع تا ۱۰۰ متر که سر برافراشته‌اند و از رنگ سیاه در طبقه پایین به رنگ طلایی در بالاترین طبقه می‌رسند. بر روی بدنه زیگوراتها معمولاً نوشته‌هایی برای معرفی بنا، توضیح علت ساخت و بانی و سازنده آن حک میشده که وسیله ارتباط با زمانهای تا ۵۰۰۰ سال قبل را برایمان میسر کرده‌است.

امروزه نیز سازه‌های شبیه زیگورات در معماری مدرن مشاهده می‌گردند.


بزرگترین و سالمترین زیگورات باقی مانده جهان زیگورات چغازنبیل (زنبیل وارونه) است که توسط اونتاشگال پادشاه عیلامی برای خدای اینشوشیناک حدود ۱۲۵۰ سال قبل از میلاد، در ۴۲ کیلومتری جنوب شرقی شهر باستانی شوش ساخته شده‌است. این زیگورات با ابعاد ۱۰۳در۱۰۳ متر و به بلندای ۵۲ متر در ۵ طبقه ساخته شده بود که اکنون ۲۵متر از آن باقی مانده‌است.


هر ساله مردمان زیادی از شوش، شوشتر و دزفول جهت انجام مناسک عبادی خاص به این مکان می‌آمده‌اند. در اطراف زیگورات و دشت پهن و زیبای مجاور دز مقیم می‌شدند. در روز مراسم، خدایان موجود در معبد که با هدف یگانگی و یکپارچگی مردم در این مکان گرد آمده بودند را خارج، تا رود دز حمل و سپس با قایق به بالادست رود، جایی که لوله‌های سفالین آبرسانی به منطقه یافت شده می‌بردند و از آنجا پیاده به زیارتگاه باز می‌گرداندند. طی طریق مسیری حدود ۱۰ کیلومتر احتمالا در یک روز که شاید بتوان آنرا "حج عیلامی هاً نامید.

زیگورات دارای طبقات مجزا بوده که راههای دسترسی متفاوت دارند و اجازه ورود به هر طبقه از دروازه ورودی آن مشخص بوده‌است. وجود طاقهای گهواره‌ای در پلکانها و راهروها، ساخت یک سیتم پیشرفته آبرسانی و تصفیه آب جهت شرب عبادتگران، وجود آفتاب سنجهای آجری جهت رصد و استخراج تقویم آفتابی و تعییین اعتدالهای بهاری و پاییزی و انقلابهای تابستانی و زمستانی و تعیین فصلها، متن مشترک نقش بسته بر روی تعداد زیادی از ۵۰۰۰ آجر نوشته دار و امکان چیزی شبیه به صنعت چاپ در آنها، کشف حیوانی به شکل گاو نر نسبتا بزرگ از جنس سفال لعابدار مسلح شده با مفتولهای فلزی که عنوان نگهبان یکی از دروازه‌ها را داشته، کلونها و لولاهای در و پاشنه‌های سنگی، مهره‌هایی از جنس خمیر شیشه و انگشتر مفرغی با روکش طلای قلم زنی شده، وجود سکوهایی که محراب، قربانگاه، پایه مجسمه و یا تریبون سخنرانی خوانده شده‌اند از جمله شگفتیهای این معبد زیبای تاریخی است که با جلوه طبیعت اطراف و مناظره ماه و خورشید به هنگام غروبش از عزیزترین مکانهای سرزمین گرانقدرمان است.

این زیگورات در سال ۱۹۷۹ در یونسکو به ثبت رسیده و نماینده زیگوراتها در شرق باستان به حساب می‌آید.

پيام هاي ديگران ()        link        ٦:۳۳ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ - آرام

آرزو

دیروز داشتم از خیابان ولیعصر رد میشدم. یکهو یه جن جلوی روم ظاهر شد گفت زود تند سریع یه آرزو کن. هول شدم. توی اون حالت اسم خودم را هم یادم نمیومد چه برسه به آرزوهام.

دوستان عزیز تروخدا همیشه آرزوهاتون را دم دست داشته باشین.

جن مذکور هر چی از دهانش در اومد بهم گفت. گفت تو حتی نمی دونی چی میخواهی بعد اینهمه غر و لند هم میکنی. بعدشم میگی خدا به حرف من توجه نمی کنه؟؟

همین الان آرزوت را بنویس

به جان خودم بهش میرسی

این وبلاگ را به شونصد نفر معرفی کن تا معجزه ببینی.

اولین کسی که آن را دریافت کرد یک مرد کچل بود که به آن اهمیتی نداد و نه تنها آن را برای کسی ارسال نکرد بلکه نظر هم نداد. دو روز بعد در اتوبان یادگار تصادف کرد و ماشینش پنچر شد.

نفر دوم یک مکانیک بود که آدرس این وبلاگ را به صد نفر داد و هر هفته یک کامنت برای آن گذاشت. بعد از 3 روز برنده لاتاری شد و به آمریکا رفت.

نفر سوم هم یک پیرزن بی سواد بود که وقتی چشمش به این وبلاگ افتاد بینا شد. او به بچه هایش گفت اگه به این وبلاگ سر نزنن شیرش را حلالشان نمی کند.

حال دیگه خود دانی......

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٠۳ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ - آرام

خرداد

آخجون خرداد. ماه تولد من . راستش خودم نمی دونم اگه خودم توی یه ماه دیگه به دنیا اومده بودم نظرم در مورد خرداد چی بود. دوران مدرسه ها که این ماه را فقط و فقط به خاطر تولدم دوست داشتم. اما الان کلا این ماه حتی اسمش یه حس فوق العاده بهمم میده.

دیروز سرم شلوغ بود و یادم رفت حلول این ماه مبارک را تبریک بگم.

این ماه یعنی کلا ماه هایی که از شنبه شروع میشن را خیلی دوست دارم. خیلی خوبه. آخه من خیلی از تصمیماتم را از شنبه ها اجرا میکنم. اما اینو بگم که خیلی وقته که اجرای اونها را به بهونه شنبه عقب نمی اندازم.

***************

این ماه خرداد دو تا آرزو بزرگتر ها و مهم ها و فورس ماژوری ها این دو تا هستند :

١- کم کردن سایزم و وزنم و خوش هیکل شدنم.

٢ - پولدار شدنم و درآمد بیشتر داشتنم.

جزئیات را برای غول آرزوها توی دفترم یاد داشت کردم.

ها ها ها ها ها ها ها ها

your wish is my offer

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ - آرام

اردیبهشت

ماه اردیبهشت شروع شد. امروز با انرژی و مصمم و با  ارده شروع ک

هر روز بیشتر و بیشتر به قدرت ذهنم ایمان میارم. میبینم که به تمام خواسته هایم که ایمان داشته ام میرسم. و خواسته هایی که برایم بزرگ و دور از دسترس هستند هم همانجا دور از دسترس من میمانند.

اما آن خواسته کوچکی که مدام در دلم تکرارش کردم برآورده شد. ایمانم به آن بیشتر شد.

مثلا اگه بدست آوردن 100 هزار تومان برایم کار چندان سختی نباشد و با جرأت آن را آرزو کنم به آن خواهم رسید. ولی وقتی به یک میلیون تومان فکر کنم کسی در دلم میگوید اینهمه پول زیاد است. تو که درآمدی نداری که بتوانی این مقدار پول داشته باشی.

ولی وقتی به این نجواها گوش نکنم و بدون فکر کردن و منطق آرزوی 100 هزار تومانی ام برآورده شود دفعه بعد پارا فراتر نهاده آرزویی گران قیمت تر میکنم. و کم کم پیش میروم.

باید به آن نجواهایی که چیزی غیر از من نیستند بفهمانم که امکان پذیر است و میشود.

برای این تفهیم یک راه سماجت و ایمان است و یک راه عبارات تاکیدی و راه دیگر هم تجسم و نوشتن.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ - آرام

آرزو

هر کسی داره برای سال ٨٩ یه اسمی میذاره. اینجانب هم اینجا تصمیم دارم اسمی مناسب این سال پیدا کنم.

امسال سالیه که من دونه دونه آرزو میکنم و دونه دونه آرزوهام برآورده میشن و آرزوها دارن برای برآروده شدن تو سر و کله هم میزنن.

خوبه بگذارم رگبار آرزوها یا زنجیره رویاها یا .......

کمک کن

چند وقت پیش عکس استاد سنتورم را توی یک وبلاگی دیدم. استادم عضو گروه استاد شجریانه و من با دیدن اون عکس خیلی هوایی شدم. آرزو میکنم تا پایان امسال بتونم توی کنسرتهایی شرکت کنم و توی جلساتی سنتور بزنم.

***********

بازم آرزو دارم. دلم میخواد به زودی یک مشاور ارشد اوریف لیم بشم. گروهم را توسعه بدم و توی این کار حسابی موفق بشم و سال دیگه برم فرانسه.

************

آرزو میکنم چند تا شاگرد خیلی خوب و فوق العاده داشته باشم و بهشون درس بدم و هم من از کارم لذت ببرم هم اونها از یاد گرفتن.

************

دلم میخواد یک منبع درآمد خیلی فوق العاده داشته باشم. میخوام این منبع ثابت درآمد باشه و من از کارهای دیگه ام هم درآمد های دیگه ای داشته باشم.

************

آرزو میکنم کار شیرینی پزی خونگی را شروع کنیم و مشهور بشیم و پولدار و به بنیادهای خیریه کمک کنیم و شیرینی هامون دوستی و مهربونی را به خونه ها ببره.

فعلا همینا بس هستند.

خدایا دوستت دارم ............... ترا سپاس

پيام هاي ديگران ()        link        ٥:۱۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ - آرام

حس خوب

خدا میدونه چه حس خوبی دارم.

خوشحالم

سال داره تموم میشه

امسال به خیلی از آرزوهام رسیدم.

الانم را که با سال قبل همین موقع مقایسه میکنم از خودم راضیم

پارسال این موقع خدا نداشتم

اما امسال دارم.

خدایا واسه همه دوستام و خانواده ام و مردم شهر و کشورم و همه اونهایی که این مطلب رو میخونن بهترینها را میخواهم.

خدایا همه ماها را به سمت خودت هدایت کن.

واسه اونی که داره اینو میخونه بهترینها را میخوام. اونو به آرزوش برسون.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٠٢ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ - آرام

ذهن منطقی

این روزها اونقدر مطالب جدید و عجیبی در مورد ذهن میخونم که از تعجب چشمام گرد میشه.

مثلا اینکه مغز اختلاف بین واقعیت و خیال را نمی فهمه. دقیقا مثل وقتی که یک لیموی ترش ترش و آبدار ببینی یا حتی همین الان که این رو میخونی دهنت آب میفته. مغز نمی فهمه که این فقط یک کلمه است. نیازی به ترشح بزاق نداره که.

و آدمهای موفق از این یک خصوصیت استفاده میکنند و به خیلی جاها میرسن.

برای خیلی جالبه که اگه بتونی از قدرت فوق العاده اش استفاده کنی میتونی به آرزوهات برسی. و اگه هم بیخیال باشی میتونی درگیر و در بندش باشی و حس اسارت کنی.

برام جالبه که وقتی میایی مدیتیشن کنی ذهن منطقی مدام میاد و حرف میزنه. وقتی میایی تجسم کنی مدام میپره وسط فکر و تجسمت و تو را از مسیر دور میکنه.

درد سرت نمیدم

میرم سر اصل مطلب

هر چیزی که داری از همین عقل و ذهن و منطق و احساس بگیر تا گوشی موبایل و چه میدونم خودکار و غیره ................... برای تو عین اسب های بالدار و تک شاخ و قدرتمندند اگه روش سوار شدنشونو بلد باشی ولی اگه بلد نباشی و بهشون توجه نکنی عین میخهایی هستند که سر راهت میان و میرن توی پات.

فقط کافیه که بخواهی

میخواهی مگه نه؟

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٢٧ ‎ق.ظ - شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ - آرام

بلبلان در قفس

یک مرد دستفروش که توی بساطش همه چیزی پیدا میشد کنار خیابون بغل یک کیوسک تلفن ایستاده بود و با مردی که کنارش ناس می فروخت صحبت میکرد. صدای خوندن پرنده ای توجهم را جلب کرد. اولش فکر کردم صدای ضبط شده یک پرنده است. اما بعدش دیدم که پرنده کوچکی توی قفس بالا پایین میپره و آواز میخونه.

توی این سرما کنار خیابان تو این دود و سر و صدا اون با صدای زیبایی میخوند.

با خودم فکر کردم اگه این پرنده در اعتراض به این وضعیت هیچوقت نمی خوند نه تنها خودش از این اوضاع نجات پیدا میکرد بلکه دیگه هیچ آدم دیگه ای وسوسه نمیشد که پرنده ای را توی قفسش حبس کنه بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده شرایط را کمی برای پرنده مساعد کنه.

باز هم فکر کردم و یاد اون دختر همکارم افتادم که مدام برای مدیر لوندی میکرد و من همیشه فکر میکردم این با حقوق چطور تونسته یک سانتافه بخره و لباسهای به این گرونی بپوشه و اینقدر راحت پول خرج کنه؟
و فکر میکردم چرا مدیر شرکت اصرار داره من مسلمان بشم و نماز بخونم؟ وقتی از خودش میپرسیدم میگفت آخه حیف تو ه.
و بعد ها فهمیدم که حیف من بوده که صیقه حاج آقا نباشم. چه خوب شد که از اون شرکت اومدم بیرون.

اما فکر میکنم گاهی خطایی که یک نفر مرتکب میشه، میتونه افراد دیگه ای را هم به همون دام بکشونه و بعد از مدتی یک رفتار غیر اخلاقی و ناهنجار تبدیل به عرف جامعه ای بشه و کم کم به صورت یک قانون در بیاد.

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٠٠ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ - آرام